تبليغاتX
دخترم ترمه خاتون

دخترم ترمه خاتون

یه چند وقتی نمی تونم به اینجا سر بزنم ، ولی در اولین فرصت برمی گردم.

شاد و سرخوش باشید.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 توسط پریسا
ترمه یه تاب پلاستیک داره که به چارچوب در بین اتاقش و هال نصب شده. جلوی تاب یه خرسه خندونه که یکی از دوستهای صمیمی ترمه خانوم شده. بغلش می کنه، بوسش می کنه و باهاش حرف می زنه. خیلی هم مراقبه که وقتی داریم هلش میدیم دستمون تو چشم یا دماغ آقا خرسه نره.

امروز صبح که از خواب پا شد کمی تاب تاب کرد و همینطور که توی تابش بود گفت: تو هم بیا تاب تاب.

- من بزرگم ، اگه بشینم تابت می شکنه.

- اگه بابا بشینه چی؟

- اون هم بزرگه و تابت میشکنه

کمی فکر کرد و گفت : من نمیذارم کسی بیاد تو تاب تابم. اگه کسی بیاد من دعواش می کنم، با تفنگم دوف دوفش می کنم.

بعد هم خرسش رو بوسید و پیاده شد.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آبان 1390 توسط پریسا
ترمه : مامان شیشه (شیشه شیر) بده.

مامان : ترمه جونم تو دیگه بزرگ شدی ها. خجالت نمیکشی می خوای شیشه بخوری؟

ترمه : نه خجالت نمی کشم تو خجالت می کشی! شیشه بده!

مامان :  

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 توسط پریسا

شاید این دستها کوچولو باشند ولی ذهن خلاقی که این دستها رو هدایت می کنه اصلا کوچیک نیست!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 توسط پریسا
"داتیس" یکی از بچه های مهد کودکه که ترمه رابطه قوی باهاش برقرار کرده. توی خونه زیاد درباره اش حرف میرنه و حتی گاهی گوشی من رو بر می داره و مثلا به داتیس تلفن میزنه و باهاش حرف میزنه. بعد گوشی رو می ده به من و می گه بیا داتیسه باهاش حرف بزن.

درضمن همه این دوستی ها، خیلی هم با هم دعوا می کنند. دیروز  به من گفت که داتیس بده، من رو زد به پنجره. دوستش نداره.

امروز صبح که رسیدیم مهد کودک داتیس و مامانش دم در بودند. ترمه خیلی خوشحال شد و گفت : مامان! داتیسه. بعد رفت پیش داتیس و گفت : داتیس من شیشه خوردم ها . رفته تو دلم. و خندید. بعد دست داتیس رو گرفت و با خنده گفت بیا بریم بازی!

چقدر دوستی های بچه ها پاک و بی ریاست! دعوا هاشون فقط یک لحظه است و بعد فقط دوست و شادیه.


نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آبان 1390 توسط پریسا
دیروز یکی از دوستای قدیمم ازم پرسید از اینکه مادر شدی چه حسی داری؟

نمی دونستم چی بگم ، اونقدر با این حس درگیرم و توش غرق شدم که اصلا نمی دونم حس غیر مادرانه یک زن چطوریه. از دیروز دارم فکر میکنم و سعی می کنم خودم را وقتی مادر نبودم به یاد بیارم، هنوز که نتونستم ...

دیگه پریسا بدون ترمه برام کاملا غریبه است، نمی شناسمش.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آبان 1390 توسط پریسا

دیروز ۱۶ مهر ماه روز جهانی کودک بود. به همین مناسبت تو پارک لاله جشنی به نام جشن عروسک ها  برگزار شد که ترمه هم به همراه مامان به این جشن رفتند. برنامه های مختلفی برای گروههای سنی مختلف برگزار می شد.
ترمه اول تو کارگاه نقاشی شرکت کرد،بعد رفت پیش آقا جون و مبارک و باهاشون حرف زد ( کمی از این دو تا عروسک می ترسید ولی دوست داشت از دور ببیندشون و مدام میگفت "بریم پیشش" ).
توی محوطه جشن بازی عمو زنجیر باف هم اجرا شد که برای همه بچه ها جالب و هیجان انگیز بود.
شهر فرنگی هم اونجا بود. ترمه کمی توش رو نگاه کرد ولی انگار خیلی براش جالب نبود و رفت به سمت غرفه شرکت کاله که به همه بچه ها بستنی می داد. ترمه هم یه بستنی قیفی گرفت که تا آخر برنامه داشت لیسش می زد.
یکی از برنامه هایی که من هم خیلی ازش خوشم اومد نمایش "خر من" بود. در آخر هم نمایش شاد و موزیکال "کنسرت حشرات" اجرا شد(ترمه خیلی از این برنامه خوشش اومد) .
بالاخره بعد از کلی بازی و هیجان ترمه خسته توی بغل مامان رفت و از پارک به سمت خونه حرکت کردند.

عکس های این جشن تو ادامه مطلب هست می تونید ببینید. (البته عکس ها رو از اینترنت گرفتم چون متاسفانه دوربین همراهم نبرده بودم)


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم مهر 1390 توسط پریسا
مامان : ترمه جونم جورابت کو؟

ترمه : نیست ، دیب جولابمو خود (دیو جورابمو خورد) !!!

....

مامان : دخترم بیا موهای عروسکت رو درست کردم.

ترمه (خطاب به عروسکش) : ماه شدی ، موهات گشنگ شده . بلیم اتاگ (بریم اتاق)

...

ترمه مامان رو بوسید . مامان : وای عزیزم چه بوس خوشگلی بود ، رفتم رو ابرها

ترمه مامان مریم رو بوسید. ترمه : لفتی لو ابا ؟ (رفتی رو ابرها؟)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم مهر 1390 توسط پریسا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم مهر 1390 توسط پریسا
وقتی بچه بودیم چقدر دلمون می خواست از وسایل مامان استفاده کنیم. یادمه همیشه رژ لب های مامان شکسته و خراب بود.

حالا تاریخ دوباره تکرار شده . تمام رژهای من شکسته و خرابند، همچنین تل ها ، سایه ها ، عطرها و ... 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم مهر 1390 توسط پریسا